او نمی داند از کجا آمده است و به کجا می رود...! اما با عشق،رنج و خونریزی می خواهد بر زمین سلطه پیدا کند.
به انسانها نگاه کن و دل بسوزان..به خودت در میان آدمها نگاه کن و به حال خویش دل بسوزان...
ما می دویم..میدانیم که به سوی مرگ می دویم،اما نمی توانیم بایستیم..
ما فقط می دویم...
نزد بهترین و قشنگ ترین و باهوش ترین انسان همیشه نقص دیده می شود.
حق به جانب آنهایی است که می گویند بهشت و دوزخ در خود اشخاص است.
خودکشی وقتی است که هیچ راهی برای اشتراک معنوی با همنوعان در کار نیست.
نوروز که سبز و زرد و سرخ است و سپید
باز آمده با جامه ی رنگین امید
این جشن طبیعت است، می نوش و برقص
جزیی ز طبیعتیم ما بی تردید
با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد
وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است
در روزهای ابری و آفتابی با من بمان
از هیچ دشمنی نمی هراسم،چون تو در کنار منی
آنجا که تو هستی اشک ها سوزنده نیستند
مرگ هم تلخ نیست
اگر با من بمانی همیشه پیروزم...
از درون شهر ها و آبادی ها
از درون خانه ها و بستر ها آغاز نمی شود...
از زیر خاک..از عمق زمین باید به آسمان پرواز کرد.
آن آسمان...
این سقف کوتاه در زرورق گرفته ی کودن
که بر سر ما سنگینی می کند نیست!
دکتر علی شریعتی
خدایا!
در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند،
مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن!
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است....
پائولو کوئلیو:
یک روز صبح همراه دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم که چیزی را دیدیک که در افق می درخشید.هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم ولی مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش چیست.در گرمای آفتابی که هر لحظه سوزان تر میشد راه رفتیم تا به آن رسیدیم....فهمیدیم چیست.یک بطری آبجو که زیر نور آفتاب می درخشید.
چون هوا گرم تر از قبل شده بود تصمیم گرفتیم به سمت دره نرویم...
به هنگام بازگشت فکر کردم :چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر از پیمودن راه خود
باز مانده ایم....
اما باز فکر کردم:اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟!
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل،در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می،اندیشه را باطل کنم
آنرو ستانم جام را،آن مایه ی آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
روشنگری افلاکیم،چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم.....
رهی معیری
چند وقتیه اصلا حال و حوصله و حتی فرصت آپ کردن ندارم...از این بابت از همه معذرت میخوام.ولی سعی میکنم در اسرع وقت وبلاگو به روز کنم.....
موفق باشید
دروازه های شهر بدون مقاومت گشوده شدند.تقریبا تمام جمعیت شهر را زنان تشکیل
میدادند چرا که مردان در جنگ در برابر فاتحان کشته شده بودند.
در جشن پیروزی اسکندر خواست تا برایش نان بیاورند.یکی از زن ها یک سینی زرین پوشیده از جواهرات با تکه ای نان در وسط آن آورد.
اسکندر فریاد کشید:من که نمی توانم طلا بخورم ..من نان خواستم!!!
زن پاسخ داد :اسکندر در قلمرو خود نان نداشت؟لازم بود برای نان این راه دراز را بپیماید؟
اسکندر به فتوحات خود ادامه داد...اما پیش از ترک کردن آن شهر دستور داد روی
تخته سنگی حک کنند:
من،اسکندر کبیر ،تا آفریقا آمدم ،تا از این زنان بیاموزم.
ما به آسانی می توانیم کودکی را که از تاریکی می ترسد معذور بداریم...فاجعه ی واقعی زندگی زمانی است که انسانها از نور بترسند.
خاک عاشقی می داند
گریه می کند
رنج می کشد
و صبر می کند
خاک عاشقی صبور است
که سالها و سالها
برای آسمان صبر می کند
و من
همانم که از خاک آمده ام
چون خاک عاشقم
و چون خاک روزی
صبوری را خواهم آموخت
جبران خلیل جبران
در فولکلور آلمان قصه ای هست که می گوید:
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید صندوق گرانبهایش که در آن اشیای قیمتی را نگهداری می کرد، ناپدید شده .شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد.برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد.مثل یک دزد راه می رود.مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند،پچ پچ می کند....
آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ،لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و شکایت کند.
اما همین که وارد خانه شد صندوقش را پیدا کرد.همسرش آن را جابه جا کرده بود
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می می رود،حرف می زند،و رفتار می کند.
