چه خیال انگیز و جان بخش است:
اینجا نبودن...
یک افسانه ی صحرایی،از مردی می گوید که می خواست به واحه ی دیگری مهاجرت کند و شروع کرد به بار کردن شترش...
فرش هایش، لوازم پخت و پز،صندوق های لباسش را بار کرد.
حیوان همه را پذیرفت.....
وقتی می خواستند به راه بیفتند مرد پر آبی زیبایی را به یاد آورد که پدرش به او داده بود.
پر را برداشت و بر پشت شتر گذاشت...اما با این کار جانور زیر بار تاب نیاورد و جان سپرد.
حتما مرد فکر کرده است:شتر من حتی نتوانست وزن یک پر را تحمل کند.
گاهی ما هم در مورد دیگران همین طور فکر می کنیم و متوجه نیستیم که شوخی کوچک ما شاید همان قطره ای بوده است که جامی از درد و رنج را لبریز کرده....
جبران خلیل جبران:
شعور یک گیاه در وسط زمستان از تابستان گذشته نمی آید،از بهاری می آید که فرا
می رسد.گیاه به روز هایی که رفته نمی اندیشد؛به روز هایی می اندیشد که
می آید.
اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد چرا ما انسان ها باور نداریم که:
روزی خواهیم توانست به هر آنچه می خواهیم،دست یابیم!!
تولدم مبارک... 