پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385
سپاهیان اسکندر کبیر خود را برای فتح شهری در آفریقا آماده می کردند.اما
دروازه های شهر بدون مقاومت گشوده شدند.تقریبا تمام جمعیت شهر را زنان تشکیل
میدادند چرا که مردان در جنگ در برابر فاتحان کشته شده بودند.
در جشن پیروزی اسکندر خواست تا برایش نان بیاورند.یکی از زن ها یک سینی زرین پوشیده از جواهرات با تکه ای نان در وسط آن آورد.
اسکندر فریاد کشید:من که نمی توانم طلا بخورم ..من نان خواستم!!!
زن پاسخ داد :اسکندر در قلمرو خود نان نداشت؟لازم بود برای نان این راه دراز را بپیماید؟
اسکندر به فتوحات خود ادامه داد...اما پیش از ترک کردن آن شهر دستور داد روی
تخته سنگی حک کنند:
من،اسکندر کبیر ،تا آفریقا آمدم ،تا از این زنان بیاموزم.
نوشته شده توسط آیلار در ساعت 12:29 | لینک
|