جمعه نهم شهریور 1386
بگذار لبریز از ترحم شوی نسبت به این موجودی که یک روز صبح،برهنه،بی دفاع،بدون دندانهای تیز و بدون شاخ ،تنها با جرقه ای آتش که در مغز نرم او بود خود را از میمون جدا ساخت...
او نمی داند از کجا آمده است و به کجا می رود...! اما با عشق،رنج و خونریزی می خواهد بر زمین سلطه پیدا کند.
به انسانها نگاه کن و دل بسوزان..به خودت در میان آدمها نگاه کن و به حال خویش دل بسوزان...
ما می دویم..میدانیم که به سوی مرگ می دویم،اما نمی توانیم بایستیم..
ما فقط می دویم...
نوشته شده توسط آیلار در ساعت 19:54 | لینک
|
