دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
در فولکلور آلمان قصه ای هست که می گوید:
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید صندوق گرانبهایش که در آن اشیای قیمتی را نگهداری می کرد، ناپدید شده .شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد.برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد.مثل یک دزد راه می رود.مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند،پچ پچ می کند....
آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ،لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و شکایت کند.
اما همین که وارد خانه شد صندوقش را پیدا کرد.همسرش آن را جابه جا کرده بود
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می می رود،حرف می زند،و رفتار می کند.
نوشته شده توسط آیلار در ساعت 13:17 | لینک
|
